عشق کردم ادبیات بازی درآرم...

زمین مشحون از زمین های گشن...انبوه از خوشه های خشم...پر از واژه های ترس...مملو از سیاست های پست...خارج این اتمسفر اما فضاییست به رنگارنگی گرانیت های الوند...پر از لکه های اما تیره نه...روشن

منظومه شمسی را دوست ندارم زیرا میدانم که اثر این همه ده مرده گوی در گله به گله آن جلی است

حتی از پلوتو با همه معصوم بودنش بیزارم...دلم میخواهد یک دنباله بار باشم...اما نه مثل هالی که هر از سالی آزگار با تکبر خودنمایی می کند...نمیخواهم سیاهچاله باشم به عظمت میلیاردها مجذور از ترس آدمک های زمینی...من نمیخواهم شخانه باشم چون آنوقت مشبه به دست ساز های آدمی خواهم شد...

میخواهم مجاز باشم مجاز از مشبه به ماه...با صورتی پر از لکه های برجای مانده از جوش های داغ!

میخواهم زشت باشم اما بخشنده...باشم یک آینه...پر از بارقه...از خود چیزی نداشته باشم اما منعکس کننده آن چه دارم...

حس ندارم وگرنه متن را سخت تر میکردم بیخیال کمرم درد گرفت

unnamed.jpg

منبع : وبلاگ سرگرمی گرگها |منظومه کثیف
برچسب ها :